تواضع در عین اقتدار

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

نشراول : مّد ومِه:  دفتری برای فرهنگ وهنر

نوشتن داستان کوتاه کارمن نیست !

یاداشتی کوتاه برای مجموعه داستان "بنی آدم " محمود دولت آبادی:نشرچشمه

تواضع درعین اقتدار

داستان اول : مولی وشازده

برای ثبت یک صحنه سینمائی یا ضبط سکانس طولانی درمیدانی،کاشتن چهاریا پنج دوربین ،کار خیلی شاق وهنرمندانه ای نیست .  این  فیلم برداری، صنعت است اما روایت صحنه ای ازیک میدان با قلم ، درآن واحد ، با چهاریا پنج کانون روایت وزاویه دید مختلف وگاه متضاد(همانند دوربین) ، ایجاد تعلیق چند وجهی، رفت وبرگشت مدام، درانتظارنگاه داشتن خواننده، آن هم با زبانِ ایجازِتصویر، کارهرکسی نیست ، بلکه فقط ازقلم استادی هم چون محمود دولت آبادی وبیهقی برمیآید وبس . صحنه را تجسم کنید . میدانی زنده با چند کانونِ ذهنی ِدوار، آینه گردانی چشم وگوش وحواس،همه درحال اتفاق ، روایت و وصف میشود . قوزی درتلاش برای صعود به بالای ستون ودستیابی به پرچم ، شازده درطبقه سوم کنار پنجره وبرانگیزانده ی میدان ، راوی درحال القای اجز و سلب هنرداستان کوتاه ازخود( ستایش توان کافکا و ولفگانگ بورشرت دراین ژانر)،آمده سازی ذهن و پسرِخاله ی ِموفرفری ، همه درساعتِ سه ِبامداد درحال شکل گیری ، اتفاق ، نشان و به تصویرمیکشد . قوزی درتلاش برای بازکردن پرچم،شازده درپشت پنجره و ناظربراو، نویسنده – راوی درتدارک ذهن وچیدمان روایت وسلب مسئولیت داستان کوتاه ازخود، با تواضعی شگرف درعین اقتدار، زنی "به رنگ ِخاکسترِآستانه ِی سحرِگاه "درگوشه میدان با "توبره ای روی زانو"، زیر" تاقی "کزکرده...ورود... دوماشین...بنزوچهارمردنیرومند..صدای..بلندگو...چرثقیل...چارپایه...شازده باکلاه شاپوکنارماشین واین بارازپنجره طبقه سوم ازچشم"سلطون" و...آغازباد وشروع طوفان وفروپاشی ذهن وشازده وقوزی ورقص مرگ وازهم پاشیده گی آنچه ساخته و پرداخته ی ذهن وزبان وتصویرراوی است دریک لحظه .گوئی تمام میدان درزلزله ای هشت ریشتری با آنچه درآن است به یکباره فروریزد.  دیگرهمه چیزدرحال پروازاست از پرچم وقوزی گرفته تا عصا وکلاه شاپوی شازده وساعت جیبی و انگشتر...هرچه تاکنون روای– نویسنده ، ساخته وپرداخته بود دود میشود و به هوا میرود و آنچه میماند تصویرمیدان است وآخرین "زنجیرریزِدانهِ گردن " و تواضع راوی که :"گفتم ، همان اول کار، که نوشتن داستان کوتاه کارمن نیست " . پس بگذارید بروم . " چرا نمی شد ؟! پس بگذارید بروم مشهد ، منزل پسر خاله  ، نه آن که موهای فرفری داشت " . بازگشت به اول داستان وآنچه " بل قوزی آن مردی بود که دیشب حدود سه صبح به ذهن من درآمد که می خواست یک پرچم را از یک بلندی پایین بکشاند ..."   

نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:06
برچسب‌ها :